واژه هایم: پاکسازی، رژیم و …

اولین مواجهه من با یوگا، به کلاس اول راهنمایی برمی گردد. من از یک دبستان سه شیفت شلوغ که توی هر کلاسش ۴۵ تا ۵۰ دانش آموز روی هم سوار بودند، وارد مدرسه فرزانگان شدم، مرکز سازمان ملی پروزش استعدادهای درخشان! هرچند که هنوز معیار این استعداد درخشان بودن را نیافته ام ولی حداقل در مورد همسالان خودم مطمینم این جا مرکز آموزش و پرورش استعدادهایی بوده است. پرورش را از این جهت نوشته ام که در اصول تعلیم و تربیت به معنای ایجاد شرایط و برنامه ای برای شناسایی و رشد استعدادهای درونی افراد است و این اتفاق کمابیش در مدرسه های فرزانگان رخ میداد.

آن سالها چند باری فردی بنام شاهین فرهنگ را برای صحبت در مورد قانون جذب و … می آوردند. از تند صحبت کردنش کلافه می شدم ولی شوخی های گاه و بییگاهش که برای درک مفاهیمی مثل توکل، رها کردن، دعا و … بود را به یاد دارم. همان سالها یک معلم ادبیات داشتیم که من را با دوره های حافظ خوانی و مولاناشناسی آشنا کرد. آنقدر رسایی کلام و شیوایی شعر و آرامش مرحوم دکتر مهدیه الهی قمشه ای زیاد بود که بی اغراق تا جایی که می توانستم در جلسات شعر و تفسیرشان شرکت می کردم. البته خدا می داند که انگیزه اصلی من متفاوت به نظر رسیدن بود هرچند هرگز چیزی در مورد آن نگفتم ولی در جمع های کوچک سه نفره امان که من و منیره و سهیلا بودیم و هر سه مرید درگاه استاد شده بودیم، با افتخار برداشت های شخصیمان از مفاهیم ناب بشری را نشخوار می کردیم و از اینکه متفاوت از بقیه ایم لذت زایدالوصفی میبردیم.

به واسطه همین کلاس ها دیدمان بزرگتر شد. نیم بیشتر افرادی که در کلاس های حافظ خوانی شرکت می کردند نه اساتید و دانشجویان ادبیات بودند و نه هنرمندان غرق در ماهیت و چرایی هستی! آنها افرادی بودند با القابی مثل مربی یوگا، با تجربه پنج ساله در یوگا، مربی ریکی، مدیتیشنیست، روانشناس و …. باز اعتراف می کنم واژه هایی مثل یوگا، ریکی، مدیتیشن و .. را برای اولین بار در این کلاس ها شنیدم و بعدها با دوستانم و بیشتر با منیره توی کتابخانه در به در پیدا کردن کتب پایه یوگا بودیم. ایراد اصلی آن زمانمان این بود که فکر می کردیم، حقیقت زندگی، دانشگاه بدون ثبت نام است، ترم دارد، امتحان و جزوه و کتاب پایه و …حال آنکه زندگی بیشتر به سمینارهای علمی که در آن چکیده موضوعی معرفی می شود و شما باید خودتان دنبال اصل و فرعش بروید، شبیه است. بگذریم. از همین کلاس های یوگا که یک روز در هفته میرفتیم با فردی بنام دکتر عبدالمطلب برازنده آشنا شدیم. یک مرد شیرازی خوش اخلاق و مهربان که دانشجوی انصرافی دامپزشکی بود و ندایی از درون و بیرون وی را به سوی حقیقت، متافیزیک و .. می خواند. تصور کنید که ۱۲ ساله باشی و توهم تیزهوشی و متمایز بودن هم برت داشته باشد آنوقت یک همچین کارهایی که زنان پنجاه ساله متفکر آن زمان، تازه به ذهنشان رسیده بود را انجام دهی و مدام سرراهت آدم های اینچنینی سبز شوند، آنوقت دیگر حتما به یقین می رسی که خدا تو را برای هدفی بزرگ آفریده و این توهم چنان بادت می کند که چند سال بعد با انبوهی دانش در مورد زمین و زمان و عرفان و تصوف و خدا و فیزیک و متافیزیک به این نتیجه برسی خدایی وجود ندارد. ما آمده ایم تا در حال زندگی کنیم. نه خدایی هست نه دنیایی نه آخرتی. همه چیز یک هیچ کامل است.

چند ماهی در این ناخداانگاری گذشت. گفته بودم روزهایی بود که حتی خداحافظی نمی کردم و می گفتم خودحافظ. چنین نوسان وحشتناکی مرا به مرز ترک خوردن کشاند. جایی ناگهان شکستم. این من نبودم که خدا را منکر شده بودم، من حتما همیشه خدایی داشتم که برایش حرف بزنم، بخندم، دعوایش کنم، با هم شعر بخوانیم و هر بار پس از صحبت در مورد موضوعی او رندی کند و فردی سر راهم بگذارد و اندیشه هایم را به چالش بکشد. این من نبودم که خدا را انکار کردم، منیت و ایگوی من بود. نشستم و با خودم خلوت کردم، چند دقیقه نگذشته بود که دیدم خدا هست، همیشه بوده! ناخداانگاری مرام من نیست. برگشتم و با صراحت بیشتری دوستش داشتم. مطمین بودم او نیز جایی ایستاده و از این که بازگشتم خوشحال است.

برگردیم به دکتر برازنده، من در کلاس های ایشان چیزی بنام فوق لیسانس متافیزیک گرفته ام که البته مدرکش اصلا اعتبار ندارد و فقط آن بخش آکادمیک پسند من که میخواهد برای هر چیزی کلاس برود و سر درس استاد بنشیند را ارضا می کند. بسیاری از موارد شرح داده شده در کلاس هایشان را از یاد برده ام ولی یک چیز کاربردی همیشه در ذهنم مانده، پاکسازی! و سپس انرژی دهی.

وارد دانشگاه شدم، بزرگترین و عمیق ترین انسانی که تا به حال دیده ام، محمدرضا، سرراهم سبز شد. من با این مرد عشق و زندگی را آموختم. من با این مرد دیدم بزرگ شدن های بیرونی، موفقیت های اجتماعی و تحصیلی مانع از بروز خطا اشتباه در ما نمی شود.مانع از ایجاد حس ناراحتی و ترس و … نمی شود. من آموختم هر چقدر باهوش و موفق باشی تا زمانی که هرروز خود را محاسبه می کنی و به چالش می کشی، پیروزی. شکست از روزی شروع می شود که قضاوت می کنی و برمبنای قضاوتت حکم بدی و توهم بلد بودن برداری. هر چند که دوستی غیرمعمولی ما به جایی نرسید، ولی بیشتر آموخته های زندگیم را مدیون همان سه سال آشنایی با اویم. برای محمدرضا که هنوز این صفحه را می خواند و گاها پیامی مینویسد، حتما روزی خواهم نوشت که عشقش چه میراث بزرگی از میل به زندگی و زنده ماندن را در من ایجاد کرد تا روزهای تلخ و سیاه را سپری کنم.

جز محمدرضا، آن سالها خورشید تابنده را همراه داشت.خورشیدی از مشرق که من را به اوج برد و سپس رها کرد. هرچند که هرگز سقوط نکردم ولی دیگر پاهایم به زمین نرسید. خورشید تابنده را من دوبار و یکبار دیگر در ۳۰ سالگی تجربه کردم.

هنوز یوگا می رفتم. کمابیش. پیش اساتید مختلف. تا روزی یک نفر در اصفهان مرا با ریکی آشنا کرد. افسوس ابدی من در آن است که چرا ریکی نکردم و آن را علمی بی اصالت یافتم. با این حال از همان چند جلسه پاکسازی را دارم.

مازندران، یوگا، مجددآ دکتر برازنده…

و حالا پس از سالها، یوگا، پرانیک یوگا، ریکی و …

آنچه آموخته ام و مدت کوتاهیست که دوباره مرتب انجام می دهم، پاکسازی است. پاکسازی و سپس مدیتیشن.

بنا به رسالتی که در کانال لایتورکرها گذاشته شده، شرحی از آنچه بر من گذشت را نوشتم و در ادامه دو شیوه پاکسازی عمومی را ذکر می کنم.

۱- پاکسازی با دوش نمک

اگر در اینترنت گشت مختصری بزنید، حتما با دوش نمک آشنا خواهید شد. در مورد خاصیت جذب انرژی بلورهای نمک مطلب زیاد هست. در اینجا باب علم را باز نمی کنم، تجربه می گوید دوش نمک به شیوه زیر سهم بسزایی در کاهش تنش و نمودهای منفی دارد.

پس از پایان استحمام، یک تکه سنگ نمک و اگر ندارید یک لیوان آب نمک غلیظ را بردارید و نمک را روی بدنتان در خلاف جهت عقربه های ساعت بچرخانید. همین کار باعث می شود که احساس سبک بودن پیدا کنید. اگر در حمام شمع روشن کنید و عود لوندر بسوزانید و پس از نمک مالی چند دقیقه ای با چشمان بسته بنشینید و آرام باشید علاوه بر سبک شدن، یک حمام شاهانه را تجربه کرده اید. حتما تمام نقاط پوستتان، داخل بینی و گوش و سایر نقاط را نمک مالی کنید. نمک پوست را آزار می دهد پس فقط به یک مالش سطحی ساده قناعت کنید.

پس از پنج یا ده دقیقه، دوش آب ولرم بگیرید و تمام بدنتان را که نمکی کرده اید بشویید و پاک کنید. حتما حمام را بشویید.

من هفته ای یکبار انجام می دهم و بسیار راضی ام، میزان رضایت شما ممکن است متفاوت باشد اما برای من این کار مزایای بسیار داشت. حتما روزی در موردش خواهم نوشت اما حالا اینجا، جایش و زمانش نیست.

۲- رژیم پاکسازی

بسیاری از یوگی ها رژیم های گیاهخواری، آب درمانی، دتاکس نوشی و … می گیرند. که البته پایه علمی ندارد ولی رژیمی در اینترنت یافته می شود بنام رژیم دکتر موون که ابداع دکتر مهناز فرید است. این رژیم که در اصل برای لاغری است باعث پاکسازی بدن فیزیکی شده و تقریبا تمام رژیم های یونکین ها را با رعایت اصول علمی در خود جای داده است.

این رژیم هفت هفته ای است و توصیه می شود دوبار در سال یکبار در شروع فصل گرم و یکبار در شروع فصل سرد گرفته شود.

هفته اول: به حجم غذا توجه کرده و ضمن حذف جانک فودها، از شش عصر تا شش صبح روز بعد مجاز به خوردن هیچ غذایی بجز آب و چای تلخ ندارید. هدف از این کا تنظیم ساعت بیولوزیک بدن است.

هفته دوم: با رعایت حجم غذا و حذف جانک فودها، شیرینی حذف می شود. شیرینی مصنوعی و حتی طبیعی. در نوع سخت گیرانه می توانید الزامات هفته اول را نیز رعایت کنید، من رعایت نمی کنم البته اصولا طبق یک عادت قدیمی همه خانواده قبل از هشت شب شام میخوریم.

هفته سوم: با رعایت حجم غذا و حذف جانک فودها، کاهش مصرف شیرینی و استفاده از شیرینی طبیعی، این هفته همه نوع نشاسته بجز نان سبوس دار حذف هستند.

هفته چهارم: با رعایت همان که میدانید، اینبار همه نشاسته ها بجز برنج حذف می شوند.

هفته پنجم: همان جمله کلیشه ای و اینبار گوشت ممنوع است. همه مدل گوشت.

هفته ششم: زندگی به روال عادی بر می گرده فقط نیم ساعت قبل از غذا یک لیوان دتاکس کرفش، جعفری، لیمو ترش و دارچین.

هفته هفتم: از شش صبح تا شش عصر جز آب چیزی نخورید و نیاشامید.

این رو قبل از شروع دوره های مراقبه انجام بدید.

پی نوشت: عشق و جان و جهان من تویی عزیزترین

پی نوشت ۲: پیام هایی را که برایم میفرستید می خوانم ولی به دلایلی همه اشان را انتشار نمی دهم. می دانم مه قول داده بودم منتشر کنم ولی بسیاری از این پیام ها، مسایل و موضوعات بسیار شخصی اند و تقریبا پس از انتشار نویسنده اشان قابل شناسایی است. از این رو منتشرشان نمی کنم تا اگر قرار است حرفس زده شود، اگر قرار است دری باز شود من مسبب آن نباشم.

در مورد مهران! همانطور که قبلا گفتم چند روزی مدیریت صفحه اش دست من بود، حالا که درگیر کانال لایتورکرها هستم و برنامه های مدیتیشن را طراحی می کنم، صفحه را به دکتر بذری واگذار کرده ام. تمام ایونت ها و میتینگ ها در گروه دکتر سامان دهی می شود.

در مورد این چند پیامی که در صفحه منتشر شده، اینها پیام های شخصی اند و مخاطبشان منم که صاحب صفحه ام. اگر منتشرشان نکنم گمانه های بدی پیش می آید که از آنها اجتناب می کنم.

MH NZ قزاقستان است، چند روزیست رفته. یک صعود ۷۰۰۰ متری دارد و بعدش با افتخار بر می گردد. قطعا می دانید که در کوه جواب تلگرام و اینستاگرام را نمی دهد. حتی پیام هم نمی تواند بخواند چه برسد به پست گذاشتن و تولید محتوا! صفحه، گوشی، کانال، گروه و وبسایتش دست من است! خواستم بگویم حواستان باشد، پیام هایتان به دست من می رسد.

درباره شبنم

به هر تار جانم صد آواز هست دریغا که دستی به مضراب نیست ...
این نوشته در واژه هایم ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *