من رفتم و دیدم: اینبار وان در ترکیه

وان در ترکیه، یک شهر مرزی، زیبا، کوچک و دوست داشتنی

از مترو محمدشهر به مقصد ارم سبز راه افتادم. آنجا پیاده شدم و بعد از کلی پیاده روی آن هم با چمدان و کوله پشتی و …، سوار مترو آزادی شدم. ایستگاه میدان آزادی پیاده شدم و به سمت ترمینال غرب پیاده روی کردم. ده دقیقه ای گیج پیدا کردن مسیر بودم، نهایتا حدود شش رسیدم. منتظر موچه ماندم، تماس گرفت که بیست دقیقه دیگر می آید.

بعد از کمی بلند شدم و داخل ترمینال قدم زدم، لنزهایم را در آوردم، عینک زدم، دنبال سرویس بهداشتی گشتم و نهایتا، این موچه بوبد که من را یافت!

سوار اتوبوس شدیم و تا تبریز خوابیدیم.

چهار و نیم صبح رسیدیم تبریز. جلوی ایل گلی پیاده شدیم و با اسنپ به سمت خیابان ۲۹ بهمن رفتیم. منتظر ماندیم تا اتوبوس های وان بیایند. اتوبوس که چه عرض کنم، ون های وان! ون های کوچکی که ترک ها به آن دولموش می گویند. کمی در خیابان راه رفتیم، مسخره بازی درآوردیم، عکس گرفتیم، شیطنت کردیم و نهایتا ون آمد. سوار شدیم. جاده تبریز به مرز رازی، پر پیچ و خم، زیبا و خاطره انگیر بود. حدود ساعت ۱۱رسیدیم مرز رازی!

مرز در حال بازسازی بود. خبری از آن ساختمان های رنگ و رو رفته و کابین های وحشتناک نبود. عوارض خروج از کشور را پرداختیم و وارد دالان وحشتناکی شدیم که اسمش گیت خروج از کشور بود. بیشتر به آغل پشم زنی شباهت داشت تا گیت خروج از کشور. ۱۱ لاین پیچ در پیچ، انبوهی مسافر خسته و کلافه، ساک و چمدان هایی که دست مسافران مانده بودند و تردد را دشوارتر می کردند. کارمندانی که پنج دقیقه یک بار گیت را می بستند و برای نیم ساعت غیب می شدند و … همه اینها باعث شد، ۲ ساعت تمام در همان دخمه منحوس، اسیر بمانیم.

گیت را رد کردیم و وارد خروجی مرز شدیم، همه آن کابین های لعنتی را جمع کرده بودند همین جا! فضای بسته، خفه، مسافران عصبی، جنگ اعصاب، دعوا، بد وبیراه و دروازه ای که بعد از عبور هر ده نفر بیست دقیقه بسته می شد. یعنی تصور کنید چه جمعیتی معطل مانده بودند تا به بدوی ترین شکل ممکن از کشور خارج شوند. مرز در واقع دو درب میله ای فلزی است که عصر به عصر طرف ایرانی و طرف ترک میبندند و میروند پی کارشان. بقیه مرز هم با ایرانت پوشانده اند! به هر مکافاتی بود ساعت ۲ از مرز ایران خارج شدیم. آن طرف شرایط بهتر بود، مهر ورود زدند و در کمتر از سی دقیقه راهی ون هایمان شدیم.

از مرز رازی تا ورودی وان، حدودا ۱ ساعت فاصله است. شهر هنوز همانقدر کوچک مانده بود. سعی کرده بود خودش را شبیه استانبول کند. نگویم که چقدر در ذوقم خورد. انتظار داشتم در این هشت سال زیر و رو شده باشد، اما تغییری نکرده بود. شهر همان بود، مردم همان. تنها فرقش در این بود، که دفعه قبل در هاستل ماندیم که آن هم فرق چندانی با این هتل نداشت.
رسیدیم هتل سمیرا. هتل SEMIRA، یک هتل سه ستاره کوچک درست وسط شهر
Bahçıvan Mahallesi Yüzbaşıoğlu Cad. Nur Sokak No:1 65100 

آدرس هتل را نوشتم تا با هتل SAMIRA اشتباه نشود. سمیرا با فتحه یک هتل ۴ ستاره نیمه لاکچری حساب می شود ولی سمیرا با کسره سه ستاره و معمولی است.

البته از حق نگذریم، اتاق گرم و نرم و راحت و از همه مهمتر ارزان بود. ما اتاق دو تخته تویین رزرو کرده بودیم ولی اتاق سه تخته نصیبمان شد. چند دقیقه ای روی تخت نشستیم، هنوز نهار نخورده بودیم. گرسنگی که فشار آورد map را روشن کردیم و دنبال رستوران گشتیم. درست ۱۰۰ متری هتل یک مهمان خانه کوچک بود.

لباس عوض کردیم و رفتیم داخل شهر

شهر کوچک و دوست داشتنی وان! آفتاب کم جان شده بود، شهر از غربت درآمده و خودمانی تر شده بود. به سمت مهمان خانه راه افتادیم. چراغ دانر کباب توی خیابان چشمک میزد. اطرافمان پر از غذاخوری بود. توی اطلاعات گوگل بیشتر مسافران از غذای این مهمان سرا تعریف کرده بودند.

برنامه داشتیم همه غذاهای ترکی را یکبار امتحان کنیم. بورک و دانر کباب را قبلا در تهران امتحان کرده بودیم. اینجا دنبال مزه های جدید بودیم. من دوروم و موچه پیده را انتخاب کردیم.

حجم غذاها کمتر از آن بود که ما دو گرسنه قحطی زدهی گوشت دوست را سیر کند. به همین دلیل توافق کردیم تا له مه جوون یا پیتزای ترکی Lahmacun که ارزان ترین و به ذایقه من بهترین غذای ترکیه ای است را امتحان کنیم.

اینقدر این غذای گرم و تند و چرب به ما چسبید که اگر قرار نبود مسافرتمان دو روزه تمام شود، برمیگشتیم هتل و یک دل سیر چرت میزدیم. به سمت شهر راه افتادیم. از روی گوگل مپ خیابان ها را یکی پس از دیگری پیکودیم و به مراکز خرید رسیدیم.

گشتی داخل چند مرکز خرید زدی، چیز دندان گیری، نصیبمان نشد. خسته و البته سرخورده راهی یک کافی شاپ شدیم. به موچه توصیه کردم کونافه را امتحان کند، هر چند که به ذایقه من خوش نمی آمد ولی حتما برای موچه دلپذیر بود.

یک ساعتی که صرف لذت بردن از کنافه و عکس گرفتن از کافه کردیم را با هیچ چیز دنیا عوض نمی کنم. جان دوباره گرفتیم. از کافه که خارج شدیم هوا تاریک شده بود، وان تازه زیبایی هایش را به رخ می کشید. شهر زنده و پر جنب و جوشی که دفعه قبل ندیده بودم، حالا زیباتر از همه توصیف هایی که شنیده بودم، طنازی می کرد. سبک بار و خرسند به راه افتادیم. حالا دیگر همه چیز این شهر زیبا بود. همه چیزش. خیابن ها، مغازه ها، پارک ها و …

حتی قهوه خانه هایش هم دوست داشتنی به نظر می رسیدند. تا ۹ شب پیاده روی کردیم. دیگر توانی برای شهر گردی نمانده بود. برگشتیم سمت هتل و از میوه فروشی های توی خیابان چند تا میوه تازه آبدار خریدیدم.

اتاق گرم و نرم و زیبایمان با یک دوش نرم و کلی صابون و شامپوی معطر انتظارمان را می کشید. دوش گرفتیم و تخت خوابیدیم. حدود هفت بیدار شدیم. آماده گشت خارج شهری بودیم. لباس پوشیدیم و راهی صبحانه خوری شدیم.

اگر یک صبحانه لذیذ در ترکیه وجود داشته باشد آن سوبورگی است که شبیه بورک است ولی فرم لطیف تر آن.

بعد از صبحانه راهی گشت شدیم. به مدد گوگل مپ و چند هموطن ایرانی پس از کلی سردر گم شدن داخل شهر ترمینال آختامار را یافتیم. سوار ون شدیم تا به جزیره زیبای آختامار برسسیم. چقدر این جزیره دوست داشتنی است. آب های آبی شفاف، هئای خنک، آفتاب ملایم و زیبایی تمام نشدنی.

آختامار حدود ۴۰ کیلومتری خارج وان است اصل جزیره که زیبایی خودش را دارد ولی آنچه جالب توجهش کرده، کلیسای آختامار است. بیست دقیقه ای منتظر قایق شدیم. قایق آمد و ما بیست دقیقه قایق سواری محشر با موزیک زیبای ترکی و همنوایی همسفران خوش سفر و زیبایمان را تجربه کردیم.

جزیره زیبا و دوست داشتنی منتظر ما بود. بلیط ورود خریدیدم. دو ساعتی را در جزیره گذراندیم. برای من بیشتر از کلیسا، درخت های زیتون و تپه های مشرف به دریا جلب توجه می کردند هر چند که به عادت، گشتی هم در کلیسا زدیم.

این دوساعت از عمر من و موچه محسوب نخواهد شد.

با قایق دیگری به اسکله برگشتیم. برای نهار به رستوران روبه روی اسکله رفتیم. صاحب رستوران یک مرد خوش مشرب کرد بود. رستوران داری که علاوه بر ترکی و کردی و فارسی به انگلیسی و فرانسه هم مسلط بود. پیشنهاد کرد کباب کردی و پولو بخوریم. یکی از خوشمزه ترین کباب هایی که تا به حال خورده ایم این کباب کردی است. کباب که البته نه در واقع یک جور خورشت است که با فلفل و گوجه فرنگی و گوشت و پیاز روی آتش طبخ می شود اما آنقدر لذیذ و دوست داشتنی است که اگر زمان طبخش یک ساعت نبود حتما یک پرس دیگر سفارش میدادیم.

بعد از نهار منتظر ون های منتهی به وان شدیم.

ابتدای شهر پیاده شدیم و رفتیم سراغ گربه های وان. پارک گربه ها. گربه های سفید با چشم های تا به تا که بی توجه به ذوق توریست ها در حال لیس زدن توله هایشان بودند. تصورم از پارک گربه ها چیزی متفاوت از این قفس های تنگ و شیشه ای بود. کمی جلوتر از پارک گربه ها یا خانه گربه ها، سنگ نوشته های خشایارشاه نزدیک دژ وان بودند. از کنار یک مسجد خارج شدیم، کوه را سر بالا رفتیم، سه بار نزدیک بود پرت شویم و بمیریم و نهایتا به سه تکه سنگ نوشته حدودا یک متری که پشت عوارض طبیعی پنهان شده بودند رسیدیم.

از دور به دژ وان سلامی کردیم و خسته و پیاده راهی پارک کنارش شدیم.

نیم ساعتی در پارک نشستیم. یک تحلیل چند دقیقه ای از سفر و گردش امروزمان داشتیم و نهایتا به این نتیجه رسیدیم که پس از تجدید قوا یک گشت دیگر در شهر بزنیم و به هتل برگردیم.

صبر کردیم تا هوا کمی تاریک شد. راهی شهر شدیم. بین راه یک ون خالی که راننده اش یک جوان ایرانی ترک بود سوارمان کرد. از وان و سفر به سهر برایش گفتیم او هم پیشنهاد کرد به عنوان حسن ختام برویم سراغ کافی شاپ تا جلوه های وان مدرن را ببینیم. توی خیابان های بالای هتل کمی گشتیم و یک کافی شاپ معقول پیدا کردیم. با وسواس بسیار یک میز مشرف به خیابان را جدا کردیم و منتظر گارسن شدیم.

نیم ساعتی در گیر سفارش بودیم و نهایتا چای و آبمیوه سفارش دادیم.

میز روبه رویمان را یک زوج جوان رزرو کرده بودند. چند دقیقه بعد یک پسر جوان و بعد دو زن مسن به آنها ملحق شدند. مشخص بود یکی از زن ها و مرد جوان از خانواده دختر و زن دیگر از خانواده پسر است. میز را گسترش دادن و بدون توجه به دو جوان شروع به کنکاش در ریزترین و جزیی ترین تصمیمات آنها کردند. اینها را خانم گارسن که کمی انگلیسی میدانست برایمان توضیح داد.

صحبت آنها به درازا کشید ما هم مشتاقانه یک کونافه دیگر سفارش دادیم و با ولع زیر نظر گرفیمشان.

پس از جر و بحث فراوان خانواده دختر رفتند. مرد جوان سرخورده و ناراحت ماند و یک زن عصبی که به گمانم مادرش بود. زن چند دقیقه بعد از رفتن خانواده دخترک چنان دعوایی راه انداخت که آن سرش ناپیدا.

تاتر خانوادگی که به اتمام رسید ما هم راهی هتل شدیم. آرام و با طمانینه در شهر راه می رفتیم تا به هتل رسیدیم. میوه خوردیم و برای خواب حاضر شدیم.

حدود هشت صبح بیدار شدیم خیلی مفصل صبحانه خوردیم و برای برگشت آماده شدیم. یک ساعت بعد مرز رازی را به مقصد تبریز ترک کردیم

حدود پنج عصر وارد تبریز شدیم. بدون لحظه ای درنگ سوار اسنپ شدیم و یک راست رفتیم ایل گلی.

سفارش شام دادیم

بلیط برگشت خریدیم و تا یازده شب که اتوبوس بیاید توی ایل گلی قدم زدیم

بستنی خوردیم

موسیقی زنده گوش کردیم

مردم را دیدیم

شاد شدیم

خندیدیم

و لذت بردیم

درباره شبنم

به هر تار جانم صد آواز هست دریغا که دستی به مضراب نیست ...
این نوشته در واژه هایم ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *